آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

مجددا صدای قلبت رو شنیدیم

یکی یه دونه بابایی سلام: امروز مورخه 31 اردیبهشت سال نود است. رفتیم دکنر خواجه نصیری برای ویزیت مجدد. دکتر طپش قلبت رو کنترل کرد منهم صدای تاپ تاپ قلبت رو شنیدم صدایش اینجوری بود تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ هر ثانیه دو تاپ !!!!!!!!!!!!!!!! برگشتنی بستنی خوردیم مزه اش رو حس کردی خیلی خوشمزه بود. امیدوارم خوشت اومده باشه بعدا ازت خواهم پرسید. مامانت میگه بی صبرانه منتظر لحظه ای هستیم که بستنی قیفی رو دستت میگیری و لیس می زنی و لباساتو کثیف می کنی. حتما عکسشو خواهیم گرفت. البته فردا قراره بریم سونو و تو رو ببنیم. فردا میبینیمت. بای بوس!
1 خرداد 1390

مهمونی خانواده بدون حضور عمه

سلام بابایی: امروز 15 اردیبهشت سال نود روز پنجشنبه است. امروز عموها و زن عموها و پسر عموها(به غیر از نیما جون)  و دخترعمو اسماء و مامان بزرگ و دختر عمه حمیده با شوهرش و دخترهاش شام مهمون ما بودند و از سیسمونی قشنگت دیدن کردن و خیلی خوشون اومد. فقط عمه فاطمه و شوهرش ودختر عمه نازیلا نیومده بودند چون خونوشون تهرونه. بعد پسر عمه وحید هم گوشی تلفن جواب نداد به همین علت نیومد.  شام قورمه سبزی بود با سوپ خامه ای ! زن عمو فاطی یه رکابی نارنجی واست خریده بود زن عمو زهرا و زن عمو پروین هر کدوم پول نقد به مامانت دادند که هر چی دوست داشته باشی واست بخره. میلاد و اسماء با اجازه مامانی سوار ماشینت شدند. زینب و هستی نوه های...
15 ارديبهشت 1390

عزیزم سیسمونیت رو آرودند!!!!!!

سلام عزیز مامانی! امروز 11 اردیبهشت سال نود مصادف با اول می سال 2011 است. مامان و بابا جون سیسمونیت را با خاله ها و خانواده حاج دایی آرودند . باباجون شیرینی خامه ای خریده بود که همه می گفتند خیلی خوشمزه است بابایی و حاج دایی هر کدوم دو تا خوردند من به خاطر سلامتی تو نخوردم. عصر با خاله ها و دختر دایی ها سیسمونیت رو تو پذیرایی چیدیم خیلی خوشگل شده بود همه وقتی می دیدند ذوق می کردند. همه به مبارکی سیسمونی تو شام مهمون ما بودند شام زرشک پلو با مرغ بود پیش غذا هم سوپ خامه ای بود بابای برای دسر بستنی از گل آذین خریده بود که من با موز و پرتغال تزئین کرده و سرو کردم. باباجون واسه من یه مدال طلا و برا بابایی یه جفت کفش چرم و برا مامان ...
11 ارديبهشت 1390

خرید پارچه لحاف و تشک آروین جون

سلام عزیز بابا و مامانی امروز 8 اردیبهشت باهم رفتیم از بازار پارچه لحاف و تشک نوجوانی تو رو خریدیم و تحویل مامان جون دادیم تا لحاف و تشک سیمونیت را تکمیل کنه خیلی زیبا بودند پارچه ترکیه بود انشالله بیایی حتما پسند خواهی کرد. البته بهت بگم بابایی در دوختن تشک کمک کرد. آروین جونم امروز کمی شکم مامانی درد می کرد که من از تو خواهش کردم   که کاری نکن که مامانی درد بکشه و توهم ساکت شدی و مامانی خوابید و نتونست سریال مورد علاقه اش(  فاطما گول)  رو ببینه و من هم گذاشتم ضبط کنه تا وقتی بیدار شد یا فردا نگا کنه   خوب بخوابی عزیزم ...
8 ارديبهشت 1390

روزی دیگر از روزهای خدا

سلام پسرم ! امروز هفتم اردیبهشت سال نود است و روز چهارشنبه بود. دیروز و امروز ما  به خرید رفتیم و برای تو چیزهای جدیدی خریدیم روتختی مارک ترکیه و پرده با تصاویر تام و جری که دو شخصیت کارتونی هستند که تو هنوز ندیده ای کارتون جالبی است و همه بچه ها و حتی بزرگترها از دیدن کارتون تام و جری لذت می برند شاید وقتی آمدی تو هم از این کارتون خوشت بیاید. مامان بزرگ برایت یک مدل طلا با زنجیرخریده است که روی آن کلمه الله حک شده است و گفته پشت اش اسمت را بنویسم مامان بزرگ اسمت را آرمین تلفظ می کنه و میگه کم کم یاد می گیرم درست تلفظ کنم . آبگرمکن دیواری مامان بزرگ حدود یک ماه پیش منفجره شده بود و الان به علت خیس بودن کف اطاق بیشتردرخانه ما می مان...
7 ارديبهشت 1390